نام شعر : از روی پلك شب
شب سرشاری بود
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پیدا بود.
در بلندیها، ما
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازكتر.
دستهایت، ساقه سبز پیامی را میداد به من
و سفالینه انس، با نفسهایت آهسته ترك میخورد
و تپشهامان میریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حیات، به هوای خنك كوهستان میپیوست.
سایهها برمیگشت.
و هنوز، در سر راه نسیم.
پونههایی كه تكان میخورد.
جذبههایی كه به هم میخورد.
جذبههایی كه به هم میخورد
سهراب سپهری
شب سرشاری بود
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پیدا بود.
در بلندیها، ما
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازكتر.
دستهایت، ساقه سبز پیامی را میداد به من
و سفالینه انس، با نفسهایت آهسته ترك میخورد
و تپشهامان میریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حیات، به هوای خنك كوهستان میپیوست.
سایهها برمیگشت.
و هنوز، در سر راه نسیم.
پونههایی كه تكان میخورد.
جذبههایی كه به هم میخورد.
جذبههایی كه به هم میخورد
سهراب سپهری
|+|
نظرات ()
نوشته شده توسط مهران در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 07:07 ق.ظ
تبلیغات 
