نام شعر : تپش سایه دوست
تا سواد قریه راهی بود.
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی ،
شب درون آستین هامان.
می گذشتیم از میان آبكندی خشك.
از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار،
كوله بار از انعكاس شهر های دور.
منطق زبر زمین در زیر پا جاری.
زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا میشد.
پای پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می كند.
چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد.
هر یك از ما آسمانی داشت در هر انحنای فكر.
هر تكان دست ما با جنبش یك بال مجذوب سحر می خواند.
جیب های ما صدای جیك جیك صبح های كودكی می داد.
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از كنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیكران می رفت.
بر فراز آبگیری خود بخود سرها خم شد:
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست.
سهراب سپهری
| خسته ام از شب | |
خسته ام از شب خسته ام از خویش از این بازیگران سربی دلسنگ پا به پای هرکدام از رهروانش می روم شبها لیک دلی را در درنمی یابم بسی خاموش و دهشتناک همه در کنج خلوتها نمایشهای تاریکی چه می بینم! جهانی خالی از یک گوشه روحانی ساده به دور از ناله ها و گریه ها نا شکیبانه پر از بی دردی همدرد بیگانه خدایا من چه تنهایم ز من بگزر زبانم قاصر از تکرار پوچی هاست ببخشا طاقتم رفته نگاه آدمکهایت چه بی پرواست خسته ام از شب خسته ام از خویش پا به پاشان می روم اما شرابی نیست حتی سرابی نیست سکوت سرزمین سرد شرشر شهوت حتی غباری نیست صبر جان فرسا زجان بگذشت سکوت تو چرا برپاست؟ | |
تبلیغات 
